ساعت 7 خاله فاطمه از زیر قرآن ردمون کرد و حرکت کردیم. ساعت 8 رسیدیم بیمارستان سریع کارامون و انجام دادیم. ساعت 10 صدام کردن برای اتاق عمل، از ترس کلی گریه کردم. بابایی محمود و بابا و خاله فاطمه جلوی اتاق زایشگاه منتظر بودن، به بابا اجازه دادن باهامون بیاد بالا ولی اجازه ندادن داخل اتاق عمل بیاد.بهم آمپول بی حسی زدن و جلوی صورتم و پوشوندن و کارشون و شروع کردن. اولش همه چیز و حس میکردم ولی از زمانی که جیغ کشیدم و داروم و بیشتر کردن زیاد متوجه نبودم انگار از حال میرفتم. ساعت 11.05 بود که قشنگترین صدای زندگیم و شنیدم گفتم جانم، جانم. اوردنت کنار صورتم و بهم نشونت دادن. خیلی نگران بودم که دستگاهی نشی ازشون پرسیدم پسرم دستگاهی نشد گفت نه حا...