محمدپارسای عزیزممحمدپارسای عزیزم، تا این لحظه: 11 سال و 3 ماه و 18 روز سن داره

بهانه زندگی مامان و بابا

افتادن بند ناف

پنج شنبه 27 تیر ساعت 9 شب بود خاله فاطمه داشت جات و عوض میکرد که یکدفعه گفت مبارک مبارک، مبارک مبارک. ما تعجب کردیم نگاش کردیم دیدیم بند نافت تو دستشه. مامانی و بابایی عیدمیخوان برن کربلا قراره بند نافت و بدیم ببرن اونجا خاکش کنن.
27 تير 1394

آزمایش زردی

جمعه 26 تیر رفتیم بیمارستان پیامبران تا آزمایش زردیت و انجام بدی. من درد وحشتناک داشتم نمیتونستم راه برم بابا و خاله فاطمه کارای تو رو انجام می دادن، دایی علی هم من و با ویلچر دنبال شما می اورد. بعد از یکی دو ساعت جواب دادن. خداروشکر گفتن زردیت پایینه و نیاز به بستری نداری.
26 تير 1394

مرخص شدن از بیمارستان

چهارشنبه صبح بابا اومد دنبالمون یه سبد گل هم برامون خریده بود. سریع کارامون و کرد و مرخصمون کرد. تا من اماده بشم، خاله فاطمه و بابا تو رو بردن آتلیه بیمارستان تا ازت عکس بندازن. اینم از عکس گل پسرم اینم دست گلی که بابا برامون اورده بود. ساعت 2 بود رسیدیم خونه مامان جون. همه اونجا جمع بودن، کلی از دیدنت ذوق کردن. مامان جون اینا زحمت کشیدن جلوی پامون گوسفند کشتن. ...
24 تير 1394

تولدت مبارک

روزی که به دنیا اومدی، من متولد شدم و از آن روز هم پسرم شدی هم همه چیزم. پسر آسمانی من، جهانم با تو شکرانه هایش بیشتر است و تو عاشقانه ترین باور خواب و بیداری منی. سپاس خدایی که گیلاس باغ بهشت را به من عطا کرد. سایه خدای عشق بر قلبت مدام.                        اولین عکست پسر قشنگم ...
23 تير 1394

روز موعود

ساعت 7 خاله فاطمه از زیر قرآن ردمون کرد و حرکت کردیم. ساعت 8 رسیدیم بیمارستان سریع کارامون و انجام دادیم. ساعت 10 صدام کردن برای اتاق عمل، از ترس کلی گریه کردم. بابایی محمود و بابا و خاله فاطمه جلوی اتاق زایشگاه منتظر بودن، به بابا اجازه دادن باهامون بیاد بالا ولی اجازه ندادن داخل اتاق عمل بیاد.بهم آمپول بی حسی زدن و جلوی صورتم و پوشوندن و کارشون و شروع کردن. اولش همه چیز و حس میکردم ولی از زمانی که جیغ کشیدم و  داروم و بیشتر کردن زیاد متوجه نبودم انگار از حال میرفتم. ساعت 11.05 بود که قشنگترین صدای زندگیم و شنیدم گفتم جانم، جانم. اوردنت کنار صورتم و بهم نشونت دادن. خیلی نگران بودم که دستگاهی نشی ازشون پرسیدم پسرم دستگاهی نشد گفت نه حا...
23 تير 1394

دومین سالگرد ازدواج من و بابا

از وقتي با هميم روزها و روزها گذشته چه تلخ چه شيرين معبود را شاكرم كه در تلخيها كنارم بودي و در شاديها را به كامم شيرين تر كردي. عزيز لحظه هاي بيقراريم سالگرد ازدواجمان مبارك. با تموم وجودم دوستت دارم بهترینم . ...
26 ارديبهشت 1394