محمدپارسای عزیزممحمدپارسای عزیزم، تا این لحظه: 11 سال و 3 ماه و 19 روز سن داره

بهانه زندگی مامان و بابا

هفته سی و ششم بارداری

این هفته خیلی هفته پر مشغله ای بود. چهارشنبه افطاری رفتیم خونه مامانی و از اونجا هم رفتیم خونه عمه غزل. مامانی سیسمونی امیرعباس و چیده بود ولی یه کاراییش مونده بود که اونشب انجام داد. مامانی رنگ ماشینی که گرفته بود و دوست نداشت پنج شنبه رفتیم جمهوری تا هم ماشین و عوض کنیم هم من کاپشن تو رو عوض کنم. وقتی بابا میخواست بره توی پارکینگ یه موتوریه تو خط ویژه با سرعت زد به ماشین ما. خیلی ترسیدیم واقعا وحشتناک بود. خدارو شکر اتفاق خاصی نیفتاد.بابا موند اونجا تا ماشین و ببرن پارکینگ. ما هم آزانس گرفتیم و برگشتیم. شب افطاری خونه عمو حسن دعوت داشتیم. وقتی بابا اومد با هم رفتیم بالا. جمعه هم عزیز برای بابا علی (بابای مامانی) مراسم ...
8 تير 1394

هفته سی و پنجم بارداری

پنج شنبه 28 خرداد رفتیم بیمارستان پیامبران اکوی قلب جنین انجام دادیم. خیلی استرس داشتم. نفسم بالا نمی اومد. بالاخره نوبتمون شد. آقای دکتر شریفی گفت که خداروشکر همه چیز قلبت نرماله. خدایا شکرت. پسرم رو به خودت می سپارم خودت همه جوره نگهدارش باش. پسرم بعضی وقتا اینقدر که تو مهربونی گریم می گیره. موقعایی که نگرانت می شم که تکون خوردی یا نه یا موقعایی که دوست دارم تکون بخوری، دستم و می زارم روی شکمم و صدات میکنم محمدپارسای مامان من نگرانتم تکون بخور. سریع تکون می خوری. قربونت برم پسر مهربون و دوست داشتنی من. ...
28 خرداد 1394

هفته سی و چهارم بارداری

چون وزن نگرفته بودم دکتر برام سونوگرافی بیوفیزیکال پروفایل نوشته بود. چهارشنبه 20 خرداد رفتیم انجامش دادیم. خداروشکر همه جیزت خوب بود. موقع سونوگرافی کلی شیطونی کردی و از 10 نمره، نمره کامل و اوردی. قربون پسر شیطونم برم من. نگران وزن گیریت بودم به خانم دکتر گفتم خوب وزن گرفته میگفت آقا پسرش مامانت لپاتو نمی بینه که آویزونه میپرسه وزن گرفتی یا نه. قربون اون لپای خوشگلت بره مامان. کی میشه اون لپای نازت و ببوسم. به خانم دکتر گفتم چرا پسرم روشو نمی کنه تا من قشنگ ببینمش. از زبون تو میگفت خاله به مامانم بگو آخه جام خیلی تنگه نمی تونم زیاد تکون بخورم. بابا نتونست فیلمت و ببینه هی از من می پرسید چیکار میکرد. میگفتم باید خودت ببینی. ...
20 خرداد 1394

هفته سی و یکم بارداری

بابا به دایی جواد زنگ زد که با دوستش که توی بیمارستان پیامبرانه صحبت کنه که یه دکتر خوب بهمون معرفی کنه. ایشون هم خانم دکتر ولی محمدی رو بهمون معرفی کردن.قرار شد دوشنبه بریم بیمارستان پیششون. با بابا رفتیم خیلی دکتر عالی و مهربونی بودن. گفت چون دیابت بارداری دارم باید 38 هفته سزارین بشم. اولش خیلی ناراحت شدم. از سزارین خیلی میترسم ولی بعدش بخاطر سلامتی تو با شرایط کنار اومدم البته یه مزیت سزارین اینه که دو هفته زودتر پسر قشنگم میاد تو بغلمون و انتظارمون و به اتمام می رسونه. خداروشکر دیگه چیزی به لحظه اومدنت نمونده. مامانی خوشگلم من و بابا عاشقتیم و هر روز مشتاق تر از دیروز منتظر اومدنتیم. ...
4 خرداد 1394

دومین سالگرد ازدواج من و بابا

از وقتي با هميم روزها و روزها گذشته چه تلخ چه شيرين معبود را شاكرم كه در تلخيها كنارم بودي و در شاديها را به كامم شيرين تر كردي. عزيز لحظه هاي بيقراريم سالگرد ازدواجمان مبارك. با تموم وجودم دوستت دارم بهترینم . ...
26 ارديبهشت 1394

هفته بیست و هشتم بارداری

10 اردیبهشت من و بابا تنها بودیم. بابا هم شب کار بود نمی خواست من و تو رو تنها بزاره. زنگ زدم دایی صادق اومد دنبالمون و ما رو برد خونشون. بابا هم جمعه از سر کار اومد.خیلی بهمون خوش گذشت تا شنبه اونجا موندیم. خاله شیوا دستش و گذاشت روی شکمم و تو هم براش کلی ضربه زدی. اونم که دل نازک گریش گرفته بود و هر بار که ضربه میزدی میگفت وای زد و گریش شدیدتر میشد. تا حالا نشده بود کسی دستش و بزاره روی شکمم و تو به دستش ضربه بزنی. الهی قربون پسر قشنگم برم که دیگه اطرافیانش و میشناسه. اوایل فقط به دست خودم ضربه میزدی. بابا هم که دستش و می ذاشت. انگار خجالت میکشیدی و دیگه نمیزدی. ولی بعد از یه مدت که بابا هی باهات صحبت کرد دیگه شناختیش و به دست ب...
10 ارديبهشت 1394